Monday, April 30, 2012


بامداد، نارس از دل شب در دمید
و من مسافر ژنده پوش هزاره های زمان با کوله باری سنگین بر دوش
دوباره پای بر جاده میگذارم
صبر کن،
صدایی می شنوم
در این دیار غریب
انگار مردمانی مرا صدا می زنند، به من می نگرند

"گفته ها"

Sunday, April 29, 2012

یار را می باید امتحان کردن
تا آخر پشیمانی نباشد
سنت حق این است

"فیه ما فیه"

Saturday, April 28, 2012


دلتنگي عنكبوتي است كه تار نامرئي اش را تا مرز خفگي دور استخوا نهاي آدم ميتند 
و
مي فشارد

"رمان عروسک ساز"

Friday, April 27, 2012

تا حالا فكر نكرده بودم كه دست را علاوه بر اين كه مي شود محكم روي جايي گذاشت
مي شود محكم هم از جايي برداشت
يك طوري كه آن جا بفهمد چه چيز ارزشمندي را از دست ميدهد

"رمان عروسک ساز"

Sunday, April 22, 2012

این روز ها
دیگر کسی حوصله ی اهلی شدن ندارد
صبر کن حافظ به سختی روز و شب 
...

Saturday, April 21, 2012

...